تبلیغات
پرویز خرسند فاطمه فاطمه است بدون شک یکی از پرخوانندهترین متنهای مذهبی تاریخ ایران است. شریعتی این سخنرانی را سال 1349 ایراد کرده است و از آن تاریخ تاکنون، یعنی در طول نزدیک به 40 سال، همچنان نسخه صوتی و متن آن که بارها به صورت کتاب منتشر شده است، دست به دست میگردد. این توفیق که درباره کمتر کتابی در ایران اتفاق افتاده است، البته شامل بسیاری از آثار دیگر شریعتی نیز میشود. آثاری چون پدر مادر ما متهمیم، چه باید کرد، ابوذر، هبوط و... که همگی در نسل جوان پیش و پس از انقلاب، نقش پل ارتباطی را برای حرکت به سمت جامعهشناسی، فلسفه و نگاه عمیقتر به اسلام دور از تحجر بازی میکردند. در این بین، فاطمه فاطمه است شاید به واسطه نگاه پیشرو همیشگی شریعتی به شخصیت محبوب مسلمانان، حضرت فاطمه (س) و نیز نامی که بر این کتاب گذاشته شد، جایگاه ویژهای دارد. این نام که آخرین جمله کتاب است، چنان در بین اهالی کتابخوان ایران مرسوم شد که به مرور ساختار جمله فاطمه فاطمه است، همچون یک ضربالمثلی سر زبانها افتاد... زمانی که کتاب «فاطمه فاطمه است» را با دکتر تنظیم می کردیم سه شبانه روز طول کشید. ما باید حداقل اندکی می خوابیدیم اما شریعتی تکان نمی خورد و کار می کرد. شب سوم نزدیک صبح سیگارمان تمام شد. چون هر دو ما بدون سیگار نمی توانستیم کار کنیم از فرصت استفاده کردم و به دکتر گفتم یک چرت کوتاهی بزنیم تا مغازه ها باز شوند. بعد سیگار بخریم و شروع به کار کنیم. من حتی نگفتم ما سه شب است که غذا نخوردیم و باید غذا تهیه کنیم فقط گفتم سیگار تهیه کنیم. برای اولین و آخرین بار شریعتی تند حرف زد و گفت؛ خرسندجان تو فکر می کنی اگر من و تو چشمان مان را به هم بزنیم باز هم حسینیه مال ماست و باز هم می توانیم کار کنیم. به نسل آینده چه بگوییم؟ بگوییم خواب مان می آمد و چشمان مان را بستیم و کارمان را ناتمام گذاشتیم. آیا نسل آینده ما را می بخشد. تا این حد که من پذیرفتم و البته برخلاف تصوری که وجود داشت او خود را بزرگ نمی دانست و از خود تعریف نمی کرد. منبع: خبرآنلاین
هر چند که این کتاب نیز مثل بسیاری از آثار دیگر دکتر علی شریعتی، در واقع سخنرانی بلندی است در محل همیشگی سخنرانیهای معروف و پرطرفدار دکتر علی شریعتی، حسینیه ارشاد.
از آغاز می دانستم استاد شریعتی یک پسر دارد، و تنها پسر او است، نبوغ دارد و ابوذر را ترجمه کرده است. در دوره دانش آموزی این آدم رهبر دانشجویان بوده یعنی در حالی که خود هنوز یک دانش آموز بود در نهضت ملی، رهبر دانشجویان می شود. در پاریس هم با کسانی مانند سارتر، فانون، ماسینیون و... ارتباط دارد در صورتی که خیلی افراد در آنجا بودند، اما این ارتباط با بزرگان را نمی توانستند داشته باشند. یادم می آید با (امیر پرویز پویان )پایه گذار چریک های فدایی خلق( با مسعود و مجید احمدزاده که اینها هر کدام در دوره خود غولی بودند و اگر زنده می ماندند واقعاً از چه گوارا بزرگ تر بودند .مخصوصاً مجید احمدزاده)، شریعتی اینها را دقیقاً می شناخت و پس از شهادت آنها به خوبی از آنها یاد می کرد چرا که می دانست آنها چه تحفه هایی بودند. از طرفی ما از شریعتی خبر داشتیم، می دانستیم که می آید و او را خواهیم دید اما در اثنای سال 1341 که من در آن زمان فعالیت های بسیاری کرده بودم و مشهور شده بودم و... شریعتی آمد و من او را از روی چهره شناختم. و او هم همین طور. البته این اولین ملاقات ما در مشهد صورت گرفت. کانون را بسته بودند و جلسات کانون را در خانه ما برگزار می کردند، یعنی جلسات دهه محرم هردفعه در خانه یک نفر تشکیل می شد. در آن جلسات شریعتی چهره مرا شناخت و بعد آن نامه را در وصف من نوشت.
سال ها گذشت و پس از دوره هایی دیگر چهره شریعتی برایم شناخته شده بود و او هم مرا می شناخت. زمانی از ترس ساواک به تهران فرار کردم و اتفاقاً حتی یک ریال پول هم نداشتم یعنی اگر شب یکی از دوستان مرا به خانه اش دعوت نمی کرد و به من شام و مکان نمی داد باید کنار خیابان یا مسجد می خوابیدم.
در تهران به خانه شیخ حسین لنکرانی که مرجع تقلید بود و زندگی فقیرانه یی داشت، رفتم. او فردی روشنفکر و آزاده بود و اجازه نمی داد او را با لقب آیت الله بنامند. او به شدت به من علاقه مند بود. او مریدهایی داشت که مرتب در آنجا آمد و شد می کردند و برخی از آنها افراد متمولی بودند. یکی از این مریدان ثروتمند حاجی محمدی بود که فیلمساز بود و اتفاقاً برای اولین بار فیلم محمد رسول الله (ص( را به ایران آورد. او میهمانی یی ترتیب داده بود. حاج شیخ حسین لنکرانی به من اطلاع داد که من هم در آن میهمانی دعوت شده ام و به خاطر اینکه من در این میهمانی تنها نباشم استاد محمدتقی شریعتی را نیز دعوت و به خاطر اینکه استاد شریعتی تنها نباشد، فخر الدین حجازی را هم دعوت کرده بود. استاد شریعتی هم بدون اطلاع دست دکتر علی شریعتی )پسرش( را گرفته و با خود آورده بود و من برای اولین بار کنار او نشسته و به کلامش گوش دادم.
من در این میهمانی می دانستم که در سال اول دانشگاه او استادم خواهد بود و این سال یعنی 1343، سال اول تدریس او در دانشگاه بود. تا قبل از این در روستاها و در مقطع ابتدایی برای بچه ها معلمی می کرد و همچنین تا پیش از این میهمانی من با او هم کلام نشده بودم و این میهمانی آغاز آشنایی من با دکتر شریعتی شد تا اول مهر که من وارد دانشگاه شدم. بدین ترتیب اولین ساعت شروع دانشجویی من در رشته ادبیات آغاز شد و او نیز اولین ساعت تدریسش در درس اسلام شناسی را آغاز کرد. در آن زمان درس اسلام شناسی جزء درس های دانشجویان در دانشگاه مشهد نبود و دکتر شریعتی این درس را به این دانشگاه تحمیل کرد.
مقاله اختصاصی از دکتر رضا براهنی درباره دکتر علی شریعتی یك: سال 1352 به گمانم اواخر مهر، بسته سیگاری كه پس از باز شدن در سلول دستم میدهند، سیگار «زر» است.
من میگویم: «این سیگار من نیست.» نگهبان میپرسد: «مگه دكتر تو نیستی؟» من بیاختیار متوجه نوشتهی روی سیگار میشوم.
نوشته است: «دكتر شریعتی.» میگویم: «من سیگار «زرین» میكشم.» این «زره» است. سیگار را از دستم میگیرد. در سلول را میبندد و میرود. پس دكتر شریعتی را هم گرفتهاند. پیشتر، یكی دوبار از سلولهای مختلف حرف و سخن یك دكتر پیش آمده است.
من گوش خواباندهام، چرا كه فكر كردهام دربارهی من حرف میزنند. ولی انگار از دكتر دیگری حرف میزنند. گاهی از سلول بغلی شعر خواندهاند. اسم خواننده را یاد گرفتهام، خوانندهی شعر را و بعدها، شاید او، شاید زندانی دیگری، مرا به پای «مُرس» دیواری خواسته است.
اول كلمه «پابلو» رامس زده، بعد از تقریبا نیمساعت كه مطمئن شد. نگهبان آن طرفها نیست، كلمه «نرودا» را مُرس زده و بعد سكوت كرده. من منتظرم. بعد مرس میزنم. ادامه!» مرس بعدی میگوید: «مُرد!» مبهوت دور و بر را نگاه میكنم.
چرا؟ و بلافاصله مرس میزنم: «چرا؟». جملهی بعدی با تمام صلابتش میآید: شیلی كودتا شده، نرودا مُرده. مدتی طول میكشد تا كلمات همه بیایند و از آن مهمتر مدتی طول میكشد تا من بتوانم مرگ نرودا را در زندان كمیته هضم كنم. مینشینم، شروع میكنم به كندن پوستهای خشكشدهی كف پاهایم، و بعد در باز میشود.
نگهبان میگوید: «بگیر! سیگارتو بگیر، مال تو را داده بودن به یه دكتر دیگه.» روی سیگار زرین نوشتهاند: «دكتر براهنی.» قاعدتا اگر سیگار مرا هم به دكتر شریعتی داده باشند او میداند كه من هم در كمیته مشترك هستم. من و شریعتی قبلا همدیگر را ندیدهایم. یك بار كه او توسط یكی از مریدانش، كه شاگرد كلاسهای شبانهی ادبیات خلاقهی من بوده، پیامی فرستاده، من به حسینیه ارشاد رفتهام، ولی مردی كه تقریبا همسن و سال خودم بود، به من گفته كه دكتر شریعتی نیست، رفته سفر. ترجمهی تاریخ مختصر نقد ادبی او تازه درآمده. فرصت صحبت پیش نیامده ما فقط در زندان با هم صحبت كردهایم.
دو: اسامی را در اینجا نمیبرم. بازجوی من كه مرد چاقی است، با سوالهای كوتاهكوتاه حرفهای، مرا نزده است. ندیدهام كسی را بزند. از من مسنتر است و حركاتش بسیار كند. شاید از عهده شكنجه كردن برنمیآید. او را درست یك ساعت پس از دهها ضربه كابل و پا زدنهای ممتد، پس از انتقال از طبقه بالا، به این طبقه دیدهام.
اگر من طرف راست او نشستهام و سوالهایش را جواب میدهم، طرف چپ او پشت میز، مرد نسبتا جوان خوشقیافهای نشسته كه بعدا معلوم میشود شعرخوان سلول مجاور سلول مرا شوك برقی داده و یك روز، شاید اواخر ماه دوم اقامت در «كمیته مشترك»، بعدازظهر، در سلول دراز كشیدهام كه نگهبان در را باز میكند و میگوید: بلندشو بیا كارت دارند.
از سلول میآیم بیرون. نگهبان چشمبند میزند. دستم را میگیرد و راه میافتیم. از روی مسافت میخواهم بفهمم كجا میبَرَدَم. از زیر چشمبند، حوض وسط حیاط كمیته را میبینم كه كنار آن به دستور حسینزادهی شكنجهگر ریشبلندم را با دست كندهاند. از پلهها بالا میرویم انگار میرویم بازجویی. از روی اندازهها و تعداد قدمهایم میفهمم كه تقریبا در همان اتاق بازجویی هستم.
صدایی غیر از صدای بازجوی خودم، میگوید: «چشمبندش را بردار.» میبینم همان مرد جوان خوشتیپ است، كه پشت میزش نشسته، نگاهم میكند. میگوید: «بیا بنشین روی صندلی.» میروم مینشینم. نگهبان را میفرستد دنبال كارش و از من سوالهای عجیبی میكند.
«دكتر، دربارهی بودا چی میدونی؟ ضمن اینكه تعجب میكنم، از اطلاعات مختصری كه در ذهنم هست با او حرف میزنم و احساس میكنم حرفهایم سروته ندارند و بعد یاد دو كتاب دربارهی بودا میافتم، یكی رمان «سیذارتا» اثر هرمان هسه به ترجمه پرویز داریوش؛ دومی به گمانم كتابی از «بلاسكو ایبانز» و میگویم: «فكر میكنم هر دو كتاب را ما در خونه داریم و میتونین تلفن كنین و یك نفر را بفرستین از خانمم بگیره.»
البته اینها عین حرفها نیست، ولی احتمالا همین حرفها بین ما رد و بدل میشد. میگوید: «احتیاجی به كتاب نیس. خانم من تو «مدرسه عالی ترجمه» درس میخوانه و قرار نیس رسالهای درباره بودا بنویسه.» من میگویم: «هر كاری از دستم بربیاید با كمال میل انجام میدهم.»
میگوید: «متن فارسی را دكتر شریعتی نوشته. میخواستم از تو خواهش كنم متن را به انگلیسی ترجمه كنی.» من میپرسم: «مگر دكتر شریعتی زندان است؟» میگوید: «آری! یاد گویندا، نام دیگر «كریشنا» میافتم، «حامی گاوان.»
شاید هم اشتباه بكنم. میگویم:«با كمال میل ترجمه میكنم.»بعد ناگهان میگوید:«آمریكا كه بودم شعر میگفتم.» و من بیاختیار میپرسم: «پس اینجا چه كار میكنید!» و فكر كنم بپرسم درست است كه شما شوك برقی میدهید؟ ولی نمیپرسم. میگوید: «بالاخره هر كسی سرنوشتی داره!»
سه: آن روز متن شریعتی درباره بودا را به من نمیدهد و روز بعد هم كسی سراغم نمیآید تا چند روز انگار بازجویی و سر و صدای شكنجه تعطیل شده. فكر میكنم از خیر ترجمه و شریعتی و رساله زنش گذشته و بعد یك روز میآیند چشمبند میزنند، برم میدارند، میبرند همان اتاق. دیگر حالا با چشمبند هم، بدون راهنما میتوانم جایم را پیدا كنم.
وقتی كه چشمبند را برمیدارند، بازجوی خودم را میبینم كه خیلی عصبانی است و موقعی كه میگوید: «بنشین!» بلافاصله یك نامه انگلیسی را جلو من میگذارد و بیش از آنكه من نامه را بخوانم انگشتش را روی نام امضاكننده میگذارد و میگوید: «این ارمنی كیه؟»
من به سرعت نامه را میخوانم كه نامهای است خطاب به امیرعباس هویدا و كسی به نام «یرزی كازینسكی» رئیس انجمن قلم آمریكا به نمایندگی از طرف 1600 شاعر و نویسنده آمریكایی به حمایت از من نوشته و تهدید كرده كه اگر من زندان بمانم ممكن است روابط آمریكا با ایران به خطر بیفتد!! منظور از ارمنی، «یرزی كازینسكی» است.»
پس از ترجمهی نامه، بازجو میگوید: «این مرتیكهی ارمنی خیلی خوشخیاله! ما رو تهدید میكنه؟» اینها تقریبا حرفهای اوست. من میگویم:« یقینا اشتباه میكنه. اصلا من چكارهام؟ من كه این آقا را نمیشناسم.» مامور خوشتیپ وارد میشود. وضع را غیرعادی مییابد. از بازجوی من میپرسد: «مسالهای پیش آمده.» بازجوی من جوابی نمیدهد. زنگ میزند، نگهبان میآید.
بازجو دستور میدهد كه مرا به سلولم برگرداند. برمیگردم به سلولم. دارند ناهار میدهند از زیر چشمبند میبینم كه سهم مرا گذاشتهاند بیرون در سلول. من، چشمبندزده، میروم توی سلول. نگهبان كاسه غذا را میدهد دستم. مینشینم و شروع میكنم به خوردن غذا. تا آن زمان اثری از كازینسكی نخواندهام و بعدهاست كه با او دوست میشوم، در آمریكا و سالها بعد، پس از بازگشت به ایران، همسرم ساناز، دو كتاب از او را به فارسی ترجمه میكند و بعد معلوم میشود كه او در یك افتضاح ادبی كه بالا آورده، یعنی نوشتههای گزارشگران مربوط به یكی از كتابهایش را عینا در رمانی نقل كرده میرود توی حمام آپارتمانش؛ همان آپارتمانی كه بارها در آنجا از من پذیرایی كرده و یك كیسه نایلونی را سرش میكند و محكم آن را از هر طرف برای جلوگیری از ورود هوا مسدود میكند و خود را خفه میكند و بعدها معلوم میشود كه كتاب «پرنده رنگشده» را كه ساناز به نام «پرواز را به خاطر بسپار» ترجمه كرده بود، از قرار معلوم از نوشتههای نویسندهای لهستانی (خود كازینسكی لهستانیالاصل بود) كش رفته بوده است. ولی الحق نویسنده خوبی بوده اگر همه سارقان ادبی وجدان كار داشتند، دیگر زمین همیشه شبی بیستاره میماند!
چهار: دو روز بعد كه بازجویم را میبینم میگویم:«من در سلولم تنها هستم. شنیدم دكتر شریعتی هم در كمیته زندانی است. چرا اجازه نمیفرمایید ما در یك سلول باشیم؟» بازجو میگوید: «كاری از دست او ساخته نیست و باید مقامات بالاتر در این باره تصمیم بگیرند» و بعد میگوید: «من در این باره با آقای دكتر حسینزاده صحبت میكنم.» حسینزاده جلاد اعظم ساواك است.
ظهر همان روز بازجوی خوشتیپ از راه میرسد. بازجوی من بلند میشود، میرود. من میمانم و او. از توی كشو ده، دوازده صفحه كاغذ میكشد بیرون و میگذارد روی میز. میگوید كه به یكی از نگهبانها دستور داده از بیرون برای من غذا بخرد، بیاورد. خودش ماموریت دارد و از من میخواهد كه متن را به انگلیسی ترجمه كنم. هنوز خود دكتر شریعتی را ندیدهام. حالا خطش را میبینم. متن دربارهی بوداست.
بازجوی خوشتیپ میرود و من میمانم با بودای شریعتی. تنها در اتاق بازجویی طبقه دوم. و آن شعرخوان سلول همسایهام گفته كه خطرناكترین اتاق شكنجه راهش از همین اتاقی است، كه گویا چریكها و مجاهدین گرفتارشده را در آنجا شكنجه میدهند. شروع میكنم به ترجمه. دو زندانی دست به دست هم میدهند، یكی از آنها در كنار بزرگترین اتاقِ شكنجهی سلطنت نشسته و سرنوشت بودا و اهمیت او را برای مردم جهان، به عنوان رسالهی لیسانس زن شكنجهگری خوشتیپ ترجمه میكند.
اولین و آخرین پرس چلوكباب را در «زندان كمیته» در آن روز میخورم، و وقتی نگهبان میآید ظرفها را بردارد و ببرد، من وسط كار ترجمهام. ناگهان به سرم میزند كه بلند شوم و پردهی كلفت را كنار بزنم و بروم توی آن اتاق شكنجه، كه این همه آدم را در آن مثله و فلج كرده، یا كشتهاند.
تصویری كه پس از رفتن نگهبان از آنجا میگیرم فقط بصری است. جایی است شوم، با انواع مختلف وسایل و ابزارهایی كه نه نامشان را میدانم و نه سطح و مورد استفادهشان را. ولی باید یاد میگرفتم كه توصیف كنم و من دقیقا همین كار را تقریبا چهار سال بعد در آمریكا كردم و آن را در مجلهای كه میلیونها نسخه از آن در هفته فروش میرفت به چاپ رساندم، كه پس از چاپ، سردبیر وقت كیهان، «امیر طاهری» توصیف مرا از محل به نمایشگاه «مادام توسو» در لندن تشبیه میكند.
ولی توصیف من از آن محل، مهمترین جایزهی روزنامهنگاری حقوق بشر در آمریكا را نصیبم میكند. بعدها «عَلَم» در خاطراتش، وقتی كه صحبت از نوشتهی من با شاه میكند و به اشتباه میگوید كه من مطلب را در «پلی بوی» نوشتهام، تاسف میخورد از اینكه مرا اعدام نكردهاند و میگوید باید دست فرانكو را بوسید. در آن روز بهخصوص صحبت با شاه درباره مقاله من، چهار نفر را به جوخهی اعدام سپرده است.
روز بعد،من پیشنهاد میكنم كه بازجوی خوشتیپ تلفن خانمش را بگیرد تا من همهچیز متن ترجمهشده را برای او توضیح بدهم. او از این كار امتناع میكند و به من میگوید: «تو همه چیز را به من توضیح بده، من به زنم توضیح میدهم.» ولی در عمل قضیه پیچیدهتر از این حرفهاست.
دكتر شریعتی ضمن توضیح كار بودا، گاهی مكاتب مادی مخالف با بودا را هم آورده و من موقعی كه ترجمه میكنم این قبیل توضیحات را به دقت تشریح میكنم، بازجوی خوشتیپ سوءظنش تحریك شده و هیچ كاری هم از دست من متن زیردست من، خواه فارسی و خواه انگلیسی، برنمیآید و ناگهان میگوید: «این توضیحاتی كه درباره ماركسیسم داده، ممكن است زنم را به خطر بیندازد.»
من میگویم: «توضیح داده، برای روشن كردن اختلاف بودا با ماركسیسم و مكاتب دیگر. اگر توضیح نمیداد، روشن نمیشد كه فرق بودا و مكتبش با بقیهی مكتبها در چیست. و موقعی كه توضیح ترجمه رو به اتمام است، بازجو ناگهان دست میكند توی جیبش و مقداری نوشته درمیآورد و به من میگوید: «آمریكا كه بودم، شعر میگفتم. ببین این شعرها به درد میخورد.»
من اصلا از این گفتهی او تعجب نمیكنم. چون چند شب پیش حدود ساعت یك بعد از نصفه شب، نگهبان بند درِ سلول مرا باز كرده، به من گفته بیایم بیرون و مرا برده ته بند و بعد كنار دستشویی، بیرون مستراحها، نگه داشته و از من خواسته برایش شعر بخوانم و من در میان بوی كثافت، هرچه شعر در ذهنم داشتم، از خودم و از دیگران برای او خواندهام، ضمن اینكه گاهی چشم توی چشمش میدوختم تا تاثیر بعضی شعرها را دقیقتر در ذهن او میخكوب كرده باشم، و این یكی از شبهای بهیادماندنی آن «كمیتهی مشترك» لعنتی بود كه در آن از یكسو، عضدی شكنجهگر، انگشتم را میشكست و تهدید میكرد كه دستور میدهد به دختر 13 سالهام تجاوز كنند و از سوی دیگر، مامور شوكبرقیاش، از توی جیبش شعرهایش را درمیآورد و به من نشان میدهد و از طرف دیگر نگهبانی كه حتما وظایف خطیری مثل بستن پای زندانی برای كابل زدن یا چشمبندزدن به چشم او را برعهده دارد، در دو قدمی چالههای مستراح آكنده از كثافت، میخواهد یك شعر عاشقانه را من چند بار برای او تكرار كنم و چشمانش چنان معصوم به نظر میآید كه آدم فكر میكند مخاطبی از او بهتر برای شعر پیدا نمیشود.
پنج: چند روزی پس از تحویل آن ترجمه است كه روزی حدود 10 صبح، در سلول باز میشود و نگهبان چشمبند بهدست پیدایش میشود و میگوید: «بلند شو بیا.» بلند میشوم. كفشهایم را میپوشم، چشمبند را میزند به چشمم، بازویم را میگیرد، راه میافتیم.
و آنقدر از سلول تا آن اتاق و برعكس را رفته و آمدهام كه میتوانم چشمبسته، بیكمك او، خودم را به آنجا و از آنجا به سلولم برسانم. چشمبند را كه برمیدارد، بازجوی خودم را با بازجوی خوشتیپ میبینم كه روی صندلی، پشت میزهایشان نشستهاند و به من تعارف میكنند كه كنار دیوار مقابل، روی یكی از صندلیها بنشینم. تازه نشستهام كه میبینم نگهبانی دست یك زندانی را گرفته، او را به دفتر بازجویی هدایت میكند. كت این زندانی را انداختهاند روی سرش، صورتش دیده نمیشود و بعد بازجو میگوید: «آقای دكتر كتتان را بیندازین پایین.» او كتش را از بالای سرش میكشد پایین، آن را تنش میكند و میایستد.
من تماشایش میكنم. قیافه را نمیشناسم. بازجوی من میگوید: «دكترین مشغول شوند.» و ما را به هم معرفی میكند: «آقای دكتر شریعتی، آقای دكتر براهنی.» شریعتی برمیگردد نگاهی به من میكند. من بلند میشوم. با هم روبوسی میكنیم و كنار هم مینشینیم. به محض اینكه نشستیم میگوید كه مدتی پیش نامهای خطاب به من به آدرس «مجله فردوسی» فرستاده است.
من میگویم به دستم نرسیده، و بعد من میگویم، از روی سیگار فهمیدهایم كه او اینجاست. میگوید: «من هم همینطور» و بعد میگویم من از آقایان بارها خواستهام یا مرا بیاورند پیش شما یا شما را بیاورند سلول من. میگوید او نیز دقیقا همین را خواسته و بعد ناگهان یك نفر، جوانتر از ما وارد اتاق میشود.
شریعتی با زانویش میزند به زانوی من. این مرد به هر دوی ما سلام میكند و شریعتی اسم او را میگوید، به تصور اینكه ممكن است قبلا اسم او را در جایی شنیده باشم و دوباره زانویش را میزند به زانوی من و میگوید: «ایشان همسلول من هستند.» و پس از آن دیگر همه حرفها عادی است.
درباره مسائل ادبی حرف میزنیم و او یكی، دو بار اسم «ماسینیون» را میبرد، و تا آنجا كه به یاد دارم یكی، دو بار هم اسم «آلاحمد» را و آن آقا هم كه در شرایط دیگری هم، من او را بعدا میبینم، ایستاده، نمینشیند. تا اینكه ما تقاضای همسلولیشدن را دوباره تكرار میكنیم و بازجوی من میگوید: «باید مقامات بالاتر دستور بدهند.»
درباره مسائل معمولی و بیشتر ادبی كمی صحبت میكنیم. بعد اول آن آقا از اتاق ما بیرون میرود، بعد كت دكتر شریعتی را میكشند روی سرش و با نگهبانی راهش میاندازد و بعد نگهبان من میآید، چشمبند را به چشمم میزند و برم میگرداند به سلولم.
شش: چون خاطرات زندان شاه را مفصلتر در كتاب آدمخواران تاجدار [چاپ رندوم هائوس، وینتج، سال 1977] نوشتهام، فقط طرحی از وقایع مربوط به دكتر شریعتی را با حذف فواصل مینویسم.
به گمانم نرسیده به اواخر ماه سوم در «كمیته مشترك ضدخرابكاری» بود و من در بند سوم در انفرادی بودم كه آمدند و به من گفتند، وسایلت را بردار و وقتی وسائلم را برداشتم، چشمبند زدند و مرا بردند به جای دیگر. اول پایین، توی حیاط و بعد بالاتر از پلهها و بعد در یكی از بندها را باز كردند، درست پشت در، داخل بند، در یكی از سلولها را باز كردند، به من گفتند برو تو. من رفتم تو و وقتی چشمبند را برداشتند، علی شریعتی را توی سلول بزرگی دیدم با دو نفر دیگر كه یكی همان كسی بود كه در روز اول دیدار با شریعتی دیده بودمش و دیگری را تا آن روز ندیده بودمش و پس از زندان نیز هرگز ندیدمش. همانطور كه خود دكتر شریعتی را هم پس از آنكه از زندان آمدم بیرون، به دلیل اینكه سال بعدش به آمریكا رفتم، هرگز در خارج از زندان او را ندیدم.
سلول دكتر شریعتی یا سلولی كه دكتر شریعتی و آن دو نفر دیگر را در آن نگه میداشتند، بسیار بزرگ بود. طوری كه در مقایسه با سلولهایی كه من در آنها تنها، یا با یكی دو نفر دیگر سر كرده بودم، میشد سلول عمومی به حساب آید، و شاید ده نفری در آن، جا میشدند.
ولی در طول سه، چهار روزی كه من در آن سلول بودم جز دكتر شریعتی، آن دو نفر دیگر و من، زندانی دیگری آورده نشد و هرگز اتفاق نیفتاد، جز موقعی كه به دستشویی برده میشدیم، چهار نفرمان از هم جدا شده باشیم. فقط شب اول بود كه شریعتی بهظاهر برای مراعات ادب، آن دو نفر را جلوتر از من و خودش روانهی دو دستشویی [مستراح] كرد و من و خودش بیرون ماندیم و به من فهماند كه باید مواظب حرفهامان باشیم، چرا كه همان كسی كه در آن روز اول ملاقاتمان بلافاصله پیش ما آورده شد، مامور مراقب او است.
طبیعی است كه ما دو نفر مهمترین كاری كه در آن سلول میتوانستیم بكنیم، مرور سرگذشتهای فكری، ادبی و اجتماعیمان بود و شاید سیاست و حاكمیت در مراحل بعدی قرار داشتند. او به كسانی علاقه داشت كه من هم علاقه داشتم. بعضی از اینها غربی بودند.
او از مطالعه و حضور «لویی ماسینیون» به تفكر شهادت راه یافته بود و بیشك اندیشهی «ماسینیون» دربارهی «حلاج» بر او تاثیر گذاشته بود. من «روزگار دوزخی آقای ایاز» را نوشته بودم كه در آن شخصیت اصلی، مردی به نام منصور بود كه بالای دار بود و كل رمان مربوط به همین دار زدن او بود. او «فانون» و «امه سزر» را خوانده بود، حتی اولی را ترجمه هم كرده بود.
من اولی را هم خوانده بودم و هم ترجمه كرده بودم. او در مبارزه عرب و اسرائیل، طرفدار كامل فلسطین بود. من كتاب عرب و اسرائیل «ماكسیم رودنسن» را ترجمه كرده بودم كه در روشن كردن ذهن ایرانیان نسبت به ریشههای اصلی اختلاف عرب و اسرائیل نقش اساسی بازی كرده بود.
من قاچاقی بیروت رفته بودم. خبر نداشتم او آن قبیل جاها را رفته یا نه، بهعلاوه او بزرگشدهی تفكر ضدیت با شرقشناسی قراردادی غربیان بود و من «تاریخ مذكر» را نوشته بودم كه او نخوانده بود و وقتی كه شخص موردنظر او در سلول اشاره كرد كه ممكن است مرا به دلیل نوشتن «تاریخ مذكر» گرفته باشند، او نسبت به آن كتاب اظهار بیاطلاعی كرد.
او پاهای مرا كه دید و حدیث كابلها را كه شنید، سرش را به طرف دیوار برگرداند و موقعی كه برگشت، حالی منقلب داشت. ما هر دو از یك تن متاثر شده بودیم. «جلال آلاحمد» و حسینزاده، رئیس شكنجهگرهای ساواك روز اول كه دستور كندن ریش مرا میداد فریاد میزد كه «... تو قبر جلال آلاحمد، تو هم كه بمیری... تو قبر تو.»
مسالهی اصلی این بود كه روشنفكر بومی، روشنفكر از نوعی دیگر است. قرائت احوال دیگران، هرگز به خاطر یك قرائت به خاطر قرائت نیست. یعنی قرائت هرگز به سادگی آكادمیك نیست، قرائت نوعی روایت دگرگونشدن و به رویت رساندن آن دگرگونشدن است.
یك نفر میتواند تحتتاثیر دو هزار كتاب، یك كتاب خوب و درجه یك بنویسد. به نظر من مغتنم است. یك نفر میتواند پشت سر هم فلسفه ببافد. قابلدرك است و بلامانع. ولی قرائت بومی، قرائتی است از نوعی دیگر و در مركز آن تاثیرپذیری نوعی به قصد و در جهت روایت تاثیرگذاری است. «غربزدگی» و «خدمت و خیانت روشنفكران» هر دو اشكال دارند، اما یك تفكر هم دارند و هر دو روایت آن تفكراند.
شما میتوانید آن اشكالها را بگیرید، ولی تفكر بومی قابلسنجش با حركت بومی است و حركت بومی طبیعی است كه باب ذوق جهانوطنیها نباشد. من خود اگر قدرت انتخاب دیدگاهی شخصی از مجموعه خواندهها و دیدهها و زندگیام نداشته باشم، فقط انبانی از معلوماتم كه فقط به درد تبدیل شدن به زائده قرائتهایم از جهان خود و جهان دیگران میخورم.
اینجاست كه تفكر بومی قدرت تبدیل شدن به تفكر جهانی را پیدا میكند، و یا به تفكر بهاصطلاح جهانی نهیب میزند كه مرا اگر نادیده بگیری، در این حسابهایی كه كردهای، من روزی حسابم را از تو جدا میكنم. این واقعیت یك رویارویی است؛ در تفكر و امروز این روایت، روایت مهم این شرق و غرب با هم و در برابر هم است.
من خوشحال بودم كه سلول شریعتی بزرگتر بود. خوشحال بودم كه او كتاب داشت، قرآن و حافظ و یكی دو كتاب دیگر، كه حالا یادم نیست چه بودند. خوشحال بودم كه غذای او از خارج زندان خریداری میشد. خوشحال بودم یك زیلو یا نمد سراسری سلولش را پوشانده بود. خوشحال بودم كه برای خوابیدن، او تشك داشت.
كه آن یكی، دو شب آن را مدام به من تعارف كرد. گفت كه چیزی از او خواسته بودند بنویسد، نوشته و كسی به نام سرهنگ «عصار» از او، آن را گرفته و میگفت از نوع همان حرفهایی است كه همیشه زده. شریعتی در آن سلول هم زنده بود و هم به طرز غریبی متواضع و بردبار. به گمانم برایش فرقی نمیكرد كه در سلولش مامور نفوذی گذاشته باشند یا یك آدم آزاد. تاثیرگذاری اشخاص منوط به این قبیل مسائل نیست.
آدم متكی به نفس بر همه تاثیر میگذارد و در لحظهی خاص اگر نیرنگ ببیند، میداند كه چگونه در لحظهی بعد، آن را دور بزند. تاسف از این بود كه او زود مُرد. مثل «جلال آلاحمد» كه از او، در سنی بالاتر، بود و زود مرده بود. مثل «هدایت» كه زود مرده بود. مثل صادقی و ساعدی كه زود مرده بودند.
او زندان بود كه من از زندان بیرون آمدم. در همان هفتهی اول فهمیدم كه دوستان ایرانی و آمریكاییام در آمریكا كمیتهای به نام «كمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران» تاسیس كردهاند و از طریق آن، دفاع من و دیگران را به عهده گرفتهاند. طی یادداشتی به آنها اطلاع دادم كه علی شریعتی در زندان است و از آنها خواستم كه به دفاع از او برخیزند.
وقتی كه آمریكا رفتم و به همان كمیته پیوستم، او كه از زندان آزاد شد، توسط پدر یكی از همكاران من در «كمیته برای آزادی هنر و اندیشه در ایران»، مهندس یا دكتر «عطایی» نامی، به من اطلاع داد كه مهندس سحابی در زندان است و احتیاج به دفاع دارد.
اعلامیهای در دفاع از مهندس سحابی نوشته شد و كمیته، دفاع از او را بر عهده گرفت. آنطور كه احسان شریعتی در مصاحبهای با روزنامهی «بامداد» در اوایل انقلاب نوشت، شریعتی میخواست به خارج بیاید و نوع كاری را بكند كه كمیته ما در خارج میكرد. به خارج آمد ولی... یك شب كه فالی از حافظ گرفت، غزلی خواند كه چند بیتش این بود:
سحرگه رهرویی در سرزمینی
همی گفت این معما با قرینی
كه ای صوفی شراب آنگه شود صاف
كه در شیشه برآرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
كه صد بُت باشدش در آستینی...
ماه خرداد 1386- تورنتو- كانادا
من دكتر «علی شریعتی» را از كتاب و سخنرانیهایش میشناختم و گاهی با هم در تماس بودیم. برای همین، دیدار من با «دكتر شریعتی» خیلی قبلتر از نمایش «قیصر» اتفاق افتاده بود. اما خیلیها این ماجرا را نمیدانند. «دكتر شریعتی» را چندینبار دیده بودم، اما شب نمایش «قیصر» بود كه از دور ایشان را دیدم و سلاموعلیكی كردیم. اینكه میگویند «كیمیایی» هیچوقت «دكتر شریعتی» را ندیده و با او حرف نزده، حرف درستی نیست. یادم هست او «قیصر» و «گاو» را دیده بود و میگفت بین ایندو، فیلم موردنظر ما «قیصر» است. چون معتقد بود «قیصر» فیلم «نر» و «پرحركتی» از كار درآمده است. خیلی هم «قیصر» را دوست داشت و ابراز لطف میكرد، اما من هیچوقت درباره این فیلم با او حرف نزدم؛ یعنی هیچوقت فرصتش پیش نیامد. «شریعتی» درباره فیلم با «عباس شباویز» مفصل حرف زده بود و برای او از خوبیهای فیلم گفته بود. آنوقتها، «دكتر» دوستان و مریدانی در «حسینیه ارشاد» داشت كه پای حرفهای او مینشستند. یكروز «دكتر شریعتی» با من تماس گرفت و گفت «اجازه میدهی پایان فیلم را در این اجرایی كه برای تئاتر میكنیم، تغییر بدهیم؟» آنها میخواستند جایی را كه «عباسقراضه» میآید، عوض كنند. بههرحال میخواستند آن را در «حسینیه ارشاد» اجرا كنند و بهنظرشان باید تغییراتی در داستان میدادند. من هم مخالفتی با كارشان نكردم. كارگردان آن نمایش بهنظرم «فخرالدین انوار» بود و باقی، یا روی صحنه بازی میكردند، یا اینكه در پشت صحنه بودند. اما كلّاً میدانستم كه دیدگاههای من و «شریعتی» با هم منطبق نیستند. برای همین هم بود كه تماسهای دائمینداشتیم. هرازگاهی همدیگر را میدیدیم و حرف میزدیم. اگر چه این اتفاق در شب نمایش «قیصر» نیفتاد كه او هم در سینما حاضر بود. منبع: سایت شهروند امروز
من البته همیشه به «حسینیه ارشاد» نمیرفتم، اما «شریعتی» را میشناختم. از آن جمعی كه در «حسینیه ارشاد» پای حرفهای «دكتر شریعتی» مینشستند، آقایان «فخرالدین انوار» و «سید محمد بهشتی» و «محمدعلی نجفی» بعدها همگی نخستین مدیران سینمایی بعد از انقلاب شدند. یادم میآید آنها، در سالهای اول دهه 1350، یكبار تئاتری را براساس فیلم «رضا موتوریِ» من آماده كردند و در «حسینیه ارشاد» روی صحنه بردند. البته پایان آنرا تغییر داده بودند.
اشاره:
«نویسنده منتقد»، استاد «حیدر رحیمپور» همانقدر که کوبنده مینویسد شنیدنی هم خاطره میگوید. ساعتی، در منزل پذیرای ما بود، تا خاطرات دوستی عزیز را بازگوید. سؤالهای ما همسطح بیان شیوای استاد نبود و حذف شد.
*****
اولین آشنایی من با علی روز انتخابات وکلای مشهد سال 1328 بود. من اعلامیه کوچکی داده بودم که مؤتلفة اسلامی فقط به دو شاگرد مکتب اسلام، شیخ محمود حلبی و استاد محمدتقی شریعتی رأی میدهند؛ ولی او به جای شیخ محمود برای «ثابت» رئیس کارخانه قند فعالیت میکرد. من که از بازرسان بودم، به استاد شریعتی گزارش دادم و استاد بهوسیلة من به علی پیام داد که یا تو به خانه برو یا من میروم.
او 15 ساله و عضو انجمنهای اسلامی دبیرستانها و رفیق مرحوم دکتر سامی بود و من 17 ساله و کوچکترین عضو هیئت مؤسس مؤتلفه اسلامی بودم. بعد از این جریان با هم قهر کردیم و قهر بودیم.
***
نهضت مقاومت ملی سال 33، بعد از کودتای 28 مرداد که همه گروههای سیاسی شکستخورده و منفعل شده بودند؛ نهضت مقاومت ملی تأسیس شد و مرا شیخ محمدتقی جعفری و آیتا... حاج سید جوادی و آیتا... شبستری به جمعیت دعوت کردند، ولی مطمئن هستم پشت پرده این دعوت یا استاد شریعتی یا احمدزاده و یا بازرگان بودند.
من و علی، دوباره روبهرو شدیم، هنوز به خاطر ماجرای انتخابات، نیمه قهر بودیم؛ خوش و بش کردیم، او 21 ساله و من 23 ساله بودم ولی هر دو پیر سیاسی شناخته میشدیم.
بعد از یکی دو جلسه حسابی رفیق شدیم. مدتی بعد هر دو اتفاق کردیم که این نهضت چیزی بارش نیست؛ که به آن دل ببندیم. علی از آن به بعد بیشتر به دانشجویان پرداخت و با مهندس بازرگان که مشغول تأسیس انجمن اسلامی دانشجویان بود همکاری بیشتری داشت. تا اینکه در دستگیری گروهی اعضای نهضت، علی هم دستگیر شد.
***
علی بورسیه فرانسه قبول شده بود، استاد شریعتی خیلی نگران بود، مدتی بعد با خوشحالی به من گفت، علی عجیب رو به کتب دین آورده و از من خواسته تعداد زیادی کتاب برایش بفرستم.
***
کانون نشر حقایق دینی بیشتر اوقات بسته یا نیمه تعطیل بود. رفقای کانون و استاد شریعتی و دیگران، به طور پراکنده هم را میدیدیم. شب قرار شد رفقا بیایند خانه ما و وقتی هم میآمدند، سور الزامی و اجباری بود. من عصر آن روز مغازه یکی از رفقا بودم، علی با کسی که آنجا بود، تلفنی صحبت میکرد.
گوشی را گرفتم، گفتم: علی رفقا امشب خانه ما هستند، تو هم بیا، گفت: امشب نمیتوانم، یک دختر و پسر دانشجو، عقد کردهاند، خیلی هم فقیرند، میخواهم امشب ببرمشان و یک چلوکباب بدهم و راهیشان کنم به حجله، ولی هر جور باشد سر شب خودم را میرسانم.
استاد شریعتی، قدسی، امیرپور و سررشتهدار آمده بودند، بعد از نماز علی آمد، بقیه گفتند: این از کجا فهمیده؟ گفتم: این سوری است، خودش میفهمد.
***
کتاب تشیع علوی ـ تشیع صفوی تازه درآمده بود؛ شروع کردم به انتقاد از علی؛ ـ استاد شریعتی سرش را پایین انداخته بود و گوش میداد، دوست داشت از علی انتقاد کنیم ـ گفتم: علی تو چقدر «مجلسی» را میشناسی که این چرتها را مینویسی، گفت: اَووووو به مرجع تقلیدشان اهانت شده، علی شریعتی پیش مجلسی کی باشد؟ گفتم: خوب که چی؟ گفت: ولی مجلسی پیش امام من کی باشد؟ گفتم: چرا؟ گفت: «این روایت را مجلسی نقل میکند:
یک کسی مینویسد، خلیفه در مدینه روبهروی عربی ایستاد و گفت: جان تو در دست من است یا خدا؟ گفت: تو خر کی هستی؟ دست خداست ـ بقیهاش را هم خودش درست میکرد ـ خلیفه شمشیرش را کشید و طرف را کشت. بعد از آن با امام من روبهرو میشود ـ حضرت باقر(ع) یا صادق(ع) ـ امام در جواب همین سؤال میفرمایند: جان من دست خداست ولی اگر تو نکشی بهتر است، ما با هم قوم و خویش هستیم و... و انعامی هم میگیرد.» بعد علی گفت: خوب اینطوری باید با امام من صحبت کند؟
علی بلند شد و چون به من گفته بود که میرود، من آمادگی داشتم. دنبالش رفتم، در راهرو به علی گفتم: خدا شاهد است، اگر یک دوره رسائل و مکاسب خوانده بودی، ننگت میکرد از این حرفها بزنی. گفت: پس معلوم شد، همه بدبختی تو همین رسائل و مکاسب بوده!!
دو نفری بلند خندیدیم و اینهایی که داخل اتاق بودند، مجانی خندیدند. گفتم: خوب چرا این چرتها را مینویسی؟ گفت: خدا کند ساواک هم به خریت تو باشد، گفتم: خوب که چی؟ گفت: اگر احساس کنند که من با روحانیت مخالفام، میتوانم حرفهایم را بزنم، من به مجلسی چه کار دارم؟ من با این وسیله میخواهم شریعتمداری و دیگر آخوندهای درباری را لنگ کنم. باید به وسیله مجلسی یک مفری داشته باشم، اگر بگویم شریعتمداری که صبح میبرند و پوستم را میکنند.
گفتم: خوب تکلیف این چرت و پرتها چه میشود؟ گفت: خوب تو بردار و درست کن، گفتم: بابات آنجاست برو بابات را مسخره کن، من کتابهای تو را یکی یکی جمع کنم و پایش بنویسم، این مطالب غلط است؟!
گفت: نه مستدرک بزن، گفتم: خوب میاندازند دور، من هم میشوم مثل بقیه که مینویسند. گفت: آقاجان، تو بنویس، پایش هم بنویس علی شریعتی، که اگر دوستان پرسیدند بگویم درست است و اگر ساواک پرسید، بگویم به من مربوط نیست، فلانی نوشته است!!!
علی رفت و من برگشتم به اتاق، استاد شریعتی گفت: «شما، اینجا با هم دعوا میکنید بعد میروید بیرون و شروع میکنید به خندیدن، من خیال کردم علی قهر کرد و رفت.» جریان را گفتم، استاد گریه کرد و گفت: ببین این پسر چقدر خالصانه کار میکند؟ من بارها توجه کردهام، اشکالات عمده آقای مطهری به علی هشت تاست، شما را هم دیدم که چهار ـ پنج اشکال به علی وارد کردهاید. ولی به جان خودت و علی من شانزده اشکال دارم و همه را هم به علی گفتهام.
میگوید: بابا، تو چرا اینطوری هستی؟ من این همه کتاب نوشتهام، شانزده اشکال زیاد است؟ خوب برو بگو علی اشتباه نوشته، علی غلط کرده اینها را نوشته، اصلاً سواد نداشته. آنقدر این بچه پاک بود که حتی به آقای شیرازی، امام جمعه مشهد گفته بود، شما هر غلطی را که در کتابهای من میبینید بنویسید، بعد من مینویسم هر چه آقا گفتهاند درست است.
مدتی بعد از آن با مطهری رفته بودند، خدمت محمدرضا حکیمی و به او وکالت داده بود که همه کارهایش را اصلاح کند.
***
جلسه پرسش و پاسخی در دانشگاه آزاد بود، یک عده از متحجرین و انجمن حجتیهها آمده بودند. یک کافر در دنیا گیر آورده بودند به نام علی شریعتی، گفتم: آقا جان اینطوری نمیشود. شما بروید اشتباهات علی شریعتی، انحرافش، اغلاطش را جمع کنید و به من بدهید، من هم مال فیض کاشانی، صاحب تفاسیر صافی و مصفا و اصفا را جمع میکنم تا ببینم کدام بیشتر است.
***
عروسی یکی از فامیل که با من و مطهری و شریعتی قوم و خویش بود، من و مطهری چند ساعتی با هم بودیم. از او پرسیدم: چرا اینقدر با علی خشن برخورد میکنی؟ عین همان حرف را که دکتر در مورد آخوندهای درباری گفته بود، گفت: اصلاً بحث علی نیست، من که دائم به خانه پدرش رفت و آمد دارم، با خودش هم که رفیقایم، بحث من این است که شاخهای در حال درست شدن است ـ مجاهدین خلق را میگفت ـ که خود را به علی میچسبانند، علی هم چیزی نمیگوید، من مجبورم با علی اینطور برخورد کنم؛ که آنها افشا شوند.
یعنی مطهری، شریعتی را فدای خط مکتبی خود میکرد. علی هم خود را فدا میکرد تا ارتجاع را بشکند.
علی آدم نبود، فدا بود. فدایی نبود، فدا بود. فدای جامعه و اسلام و مردم.
***
تازه از زندان آزاد شده بود و آمده بود مشهد. خیلی ملول بود، دلیلش را پرسیدم، گفت: اینها مرا ول کردهاند که ضایع کنند. نوشتههایی از من که ابداً مورد نظرم نیست، توی روزنامه ـ به خاطرم نیست کیهان یا اطلاعات آن زمان ـ چاپ میکنند. نمیتوانم اینها را در ایران جواب بدهم، خیلی ناراحت بود و ما فهمیده بودیم که تصمیم به کوچ گرفته است. حتی این قضیه را به استاد هم نگفته بود.
***
سه روز قبل از سفر برنگشتن علی، باز رفقا گفته بودند به خانه ما میآیند، در آن جلسه استاد شریعتی نیامدند و من بعدها فهمیدم این جلسه را علی برپا کرده است؛ البته نه آشکار بلکه پنهان و برای تودیع با دوستان تقریباً دو ساعت به غروب بود، باغچهها را آب میدادم، دیدم کسی میگوید: آی یا الله خودت را بپوشان مرد است. نگاه کردم دیدم علی است. علی قانونش این بود که مثلاً وقتی میگفت ساعت هشت، یازده میآمد. حالا قرار است هفت بیاید، چهار آمده. گفتم واقعاً همان که خودت میدانی هستی!!! گفت: «فکر کردم میآیم اینجا، تا رفقا بیایند حاشیههای مفاتیح را نگاه میکنم، تو که اهل کتاب و مطالعه نیستی که کتاب داشته باشی!!!»
آمد تو و ما تا رفقا آمدند، حدود یک ساعت و نیم با هم بودیم. در حال صحبت، هر دو سیگار میکشیدیم.
ـ البته من بیست سال است، ترک کردهام ـ یک قوطی وینستون وسط بود، من سه تا کشیده بودم، نگاه کردم دیدم از پاکت بیستتایی فقط یکی مانده، آمدم بردارم از دستم چنگ زد، گفتم پسربخش، دختربخش هم که باشد، به من بیشتر رسیده بود؛ گفت این صندوق بیتالمال است، هر کس باید به اندازه مصرفش بکشد.
***
آنشب من خیلی بیشتر از آن چیزی که برای شما لازم باشد، علی شریعتیشناس شدم. حرفهای خیلی خوبی بین ما رد و بدل شد. گفتم: علی زندان چطور بود، استفاده کردی؟ با تمام وجود گفت: خیلی. بعد پرسیدم: علی نظرت راجع به کتابهایت چیست؟ گفت: من که کتاب ننوشتهام؛ آن کویر که یک رمان است. آن یکی جنگ با منافقین است، آنهای دیگر هم همینطور ـ هیچ کدام از کتابهایش را امضا نکرد ـ اما اگر خدا یاری کند و یک فراغتی به دست بیاید، بعد معنی کتاب را میفهمی، که خدا را شاهد میگیرم اگر علی موفق شده بود فرار کند و او را نکشته بودند، کتابهایی نوشته بود که اسلام را تکان میداد.
از خاطرات زندان گفت: «این شش ماه آخر عصر به عصر، روی برنامه خاصی شلاقم میزدند و میگفتند راضی شدی یا نه؟ از من میخواستند که بیا به جای خانم پارسا وزارت علوم و فرهنگ را قبول کن. میگفتم: من خانواده خودم را نمیتوانم جمع کنم، شما بروید بینظمی مرا در جامعه ببینید ـ راست هم میگفت، بد بینظمی بود ـ من فهمیده بودم که ساواک از مخالفت من با روحانیت دل کنده است. بازجویم میگفت: همه مخالفتهای تو بازی سیاسی است، آنها میخواستند با انتخاب من به وزارت مرا خنثی و دانشگاه و روشنفکران انقلابی را یکجا ببلعد. من میدانستم که اگر قبول میکردم و حاضر میشدم با شاه ببندم نخستوزیرم میکرد. و اگر با آمریکا میبستم، رئیس جمهور میشدم و اگر هیچکدام از این کارها را نمیکردم مرا مثل پاپ، یک قدیس روشنفکری میکرد. آنموقع دیگر علی شریعتی نبودم و بعد از آن دانشگاه ضربهای میخورد که پنجاه سال حرکت نمیکرد. این بود که مجبور بودم تحمل کنم و دائم طفره میرفتم. اواخر هم میگفتند: پدرسوخته، ما کاملاً میدانیم؛ تو شاخه دانشگاهی خمینی هستی، منتها با این جور کارها ما را فریب دادی.»
بعد گفتم علی راجع به مجلسی چیزی میگویم که داشته باشی، بحث اشاعره و معتزله را طرح کردم و صحبتهای زیادی کردیم، یکدفعه دست به سرش زد و گفت: خاک بر سرم، کاش این مطلب را زودتر فهمیده بودم. گفت: خیلی فهمیدم؛ واقعاً در این عالمها نبود که به جهلش تعصب داشته باشد.
آن شب گذشت و من بعدها فهمیدم که نقشهاش این بوده که به خارج برود.
***
چند شب بعد حدود ساعت نه و نیم شب، با دوستان بودیم، امیرپور گفت: الآن هواپیمای دکتر نشست، گفتم: علی رفت؟ گفت: بله با شناسنامه جعلی رفت. گفتم: علی رفت که کشته شود. مدتی بعد امیرپور از خانهاش تماس گرفت که بیا اینجا، رفتم دیدم گریه میکند، گفت: دیشب علی در لندن فوت کرده است، گفتم: نه فوت نکرده، علی را کشتند. کمکم رفقا خبردار شدند و با آنها که خارج بودند تماس گرفتیم. بلافاصله استاد شریعتی را بردیم خانه دامادش که مصون بماند.
به استاد گفتیم علی تصادف کرده و ما میخواهیم از اینجا با تلفن مرتب در تماس باشیم.
***
شاه میخواست جنازه را به ایران بیاورد و علی را خودی جلوه دهد ولی ما میخواستیم که از ایران برود. تا روزی که خبر دادند جنازه را به سوریه حرکت دادهاند. آقای خامنهای گفتند: اگر میشد، در روزنامهای تسلیتی بگوییم خیلی خوب بود. من قبول کردم، رفتم دفتر روزنامه خراسان مسئول آگهیها حاجی بازاریای بود که غیر از پول چیزی نمیفهمید. برادرم چهار راه شهدا ساختمانی میساخت که از آنجا ـ دفتر روزنامه خراسان خیابان خسروی بود ـ دیده میشد.
گفتم: آقا جان من یک دوستی دارم که فوت کرده، میخواهم یک اعلامیه قشنگ توی صفحه اول چاپ کنی، هر چه هم پول بخواهی میدهم، ببین آن ساختمان مال مناست، نگاهی به ساختمان کرد، دید خوب شکاری هستم. بالاخره تسلیتی معمولی نوشتم که از نظر مفهومی بد نبود و از نظر ادبیات متوسط بود. نوشته را تأیید کرد. من هم آن موقع که آگهی پنج تا ده تومان بود، صد تومن دادم و گفتم: در یک صفحه خوب چاپ کنید. جوانی آنجا ایستاده بود، گفتم: همین حالا بدهید، خودم به چاپخانه بدهم، جوان را صدا کرد، گفت با ایشان برو، چاپخانه را نشان بده. در راه جوان مرا با اسم صدا کرد و گفت: دکتر شریعتی مرد؟ گفتم: بله، نشست به گریه کردن، گفتم: تو با ما هستی؟ گفت: بله، گفتم: میتوانی کاری بکنی؟ گفت: بگو چه کار کنم. گفتم: من آگهی را همینجا عوض میکنم. تو فقط آنجا بگو آقا گفتهاند این را چاپ کنید. قبول کرد. متن اعلامیه را عوض کردم:
«استاد محمدتقی شریعتی، سوگند به خدا بر اوجی که گرفتهای غبطه میخورم. شهادت فرزند تاریخ دکتر علی شریعتی را به پیشگاه پدر و مرشد او تبریک و تسلیت میگویم.
«حیدر رحیمپور»
رفتیم چاپخانه و من ده تومان هم به چاپخانهدار دادم و گفتم یک جای خوب چاپ کنید.
فردا صبح که روزنامه پخش شد، همة دستگاه دیوانه شده بودند. من فرار کردم و به خانه استاد رفتم، میدانستم آنجا شلوغ است و نمیتوانند دستگیرم کنند.
***
با رفقا رفتیم خانه داماد استاد شریعتی، آقای خامنهای روضه حضرت علیاکبر را خواندند، رفقا زار زار گریه میکردند. بعد فرمودند آگهی روزنامه را به استاد بدهیم، استاد روزنامه را که دیدند، رو به آقای خامنهای کردند و گفتند: «آقا، کشتند علی را»؛ آقا گفتند: «بله، این افتخار نصیب شما شد و ایشان ماندگار شدند.»
اصل گفت و گو در مجلۀ سوره شماره 17
در این جا مقالهای را که رضا کیانیان در کتاب [هنر در کویر- به کوشش علی میرمیرانی] نوشته است آوردهایم. من شریعتی را در یك رابطهی هنری شناختم. زمانی كه دبیرستانی بودم و در گروه تئاتر پارت مشهد فعالیت میكردم و تا زمانی كه دانشجوی هنرهای زیبا شدم و در گروههای تئاتری پایتخت بازی و طراحی میكردم با او بودم.
آوازهی شریعتی از مشهد بلند شد؛ از دانشگاه فردوسی. علی شریعتی از پاریس بازگشته بود و علوم انسانی تدریس میكرد. دانشجویان یكباره با پدیدهی جالبی روبرو شده بودند؛ یك استاد با سواد مسلمان، عمیقاً متدین و مسلح به دانش روز.
گاهی همهی ما در دبیرستان با معلمهایی روبرو میشدیم كه انقلابی بودند. هم خوب درس میدادند، هم خارج از شكل عادی و معمول با ما برخورد میكردند و هم ما را با مسایل اجتماعی آشنا میكردند. ما هم به آنها عشق میورزیدیم و مریدشان میشدیم. شریعتی از این دست معلمین بود؛ كلاسهایش هر روز شلوغتر میشد و شهرتش هر روز بیشتر.
من و بقیهی بچههای گروه تئاتر پارت به او جذب شدیم. او هم به دیدن نمایشهای ما میامد و در جلسههای نقد بررسی هفتگی ما شركت میكرد. خصوعش ما را بیشتر به او دلبسته میكرد. نمایشنامههایی را كه گروه ما اجرا میكرد، اكثراً داوود برادر بزرگ من مینوشت. ما از زمان نوشتن نمایشنامه تا بعد از اجرا با دكتر علی شریعتی در ارتباط بودیم.
نمایشنامهها را با حوصله میخواند و نظرات اصلاحیاش را میگفت، تمرینهای ما را میدید و در موقع اجرا هم به دیدن نمایشهای ما میآمد. با تمام گرفتاریهایی كه داشت وقتی این همه توجه را از او میدیدیم ما هم در كارهای هنریمان كوشاتر میشدیم.
علی شریعتی را «دكتر» صدا میكردیم. همهی طرفداران او به او «دكتر» میگفتند. «دكتر» تخلص او بود از طرف مریدانش.
دانش و ایمان او در نوشتههایش موج میزد اما مشخصهی دیگری كه باعث جذب شدن بیشتر به او میشد، صدای گرم و دلنشین او بود. صدایش ما را جادو میكرد. كمتر كسی میتوانست وقتی او صحبت میكرد مسحور نشود. كسانی كه نوشتههای او را میخواندند به او جذب میشدند اما كسانی كه پای صحبتهای او مینشستند سِحر میشدند. ما از گروه دوم بودیم.
من كلاس ششم دبیرستان بودم كه نمایش «باران» را در مشهد روی صحنه بردیم. نمایشنامه را داوود نوشته بود و كارگردان نمایش تقی رفقی بود. و من برای اولین بار در یك نمایش از گروه پارت نقش محوری نمایش را عهدهدار شده بودم.
نمایش در مورد نماز بارانی بود كه پس از یك دورهی بلند خشكسالی، در برابر نگاه متفقین، به امامت آیتالله خوانساری خوانده شد و باران نازل شده بود. مردم نزد همهی مراجع رفته بودند و خواهش كرده بودند نماز باران بخوانند اما فقط آقای خوانساری حاضر شده بود با پای برهنه همراه مردم به خاك فَرَج برود و نماز باران بخواند. در نمایش ما باران معانی عرفانی و انقلابی را همراه هم داشت.
نمایشنامه را، هم آیتالله خامنهای، هم شهید هاشمینژاد و هم «دكتر» خواندند و نظرات اصلاحیشان را به ما دادند. وقتی نمایش روی صحنهی تالار شیر و خورشید مشهد رفت شهید هاشمینژاد از منبر مسجد فیل و دكتر از دانشگاه فردوسی مردم را به دیدن این نمایش فرا خواندند. برای اولین بار سالن تئاتر شیر و خورشید پذیرای عجیبترین تركیب تماشاچی بود. طلبههای علوم دینی در كنار زنان بیحجاب برای دیدن یك نمایش بلیط خریدند و به تماشا نشستند. استقبال تماشاگران را هیچوقت فراموش نمیكنم.
شب اول اجرا، شب سختی بود. تقریباً هیچكدام از ما نهار نخورده بودیم و بیوقفه دنبال ردیف كردن آخرین كارهای دكور، وسایل و لباس و همچنین ساماندهی تبلیغات در سطح شهر و آماده كردن بلیطها بودیم. وقتی اجرای آن شب به پایان رسید، هنوز نفهمیده بودیم شام هم نخوردهایم.
دكتر هم همان شب به دیدن اجرای ما آمده بود. به بچهها پیغام داده بود بعد از اجرا به خانه…، برویم تا در مورد نمایش با او صحبت كنیم. ما خیلی سریع همه چیز را جمع و جور كردیم و به سمت خانه راه افتادیم. میان راه بود كه یادمان آمد گرسنهایم. خواستیم چیزی بخوریم اما علی صداقتی گفت حتماً حاجی شام تهیه دیده و خوب نیست سیر به آنجا برویم. پس گرسنه به راه ادامه دادیم؛ گرسنه بودیم هم برای خوردن شام و هم برای شنیدن حرفهای دكتر. بالاخره رسیدیم. در زدیم و داخل شدیم. نشستیم. دكتر هم بود. خوش و بش كردیم. ظاهراً مشتاق سخنان دكتر بودیم ولی باطناً مشتاق شام.
بعد از مدت كوتاهی فهمیدیم از شام خبیری نیست. گفتیم مهم نیست بالاخره میوهای، شیرینیای، چیزی پیدا خواهد شد. بعد از چای، یك ظرف خیلی بزرگ خربزه آوردند و سط اتاق گذاشتند. همه خوشحال شدیم. به خصوص علی صداقتی كه خربزه خیلی دوست میداشت. خودمان را آماده كردیم تا تعارفی بشود و ما حمله كنیم. اما هیچ تعارفی انجام نشد دكتر شروع كرده بود و همه گوش میدادند. دكتر خیلی خربزه مشهدی دوست داشت. همه میدانستند، كسی از مریدان، ظرف خربزه را به سمت دكتر برد و همانجا گذاشت. اتاق خیلی بزرگ بود. دكتر آن سمت بود. و این سمت، دست ما به هیچوجه به خربزه نمیرسید. مگر بلند میشدیم و طول اتاق را طی میكردیم- كه بد بود و دور از شأن انقلابیونی مثل ما- دكتر خربزه میخورد و حرف میزد. و نگاه ما فقط مسیر دست راست دكتر از ظرف خربزه تا دهان او دنبال میكرد. دكتر سیگار میكشید، با طمانینه خربزه میخورد و تحلیل میكرد. و ما برای اولین بار سخنان دكتر را نشنیدیم و سِحر نشدیم. و بعدها یاد ضربالمثل «گرسنگی نكشیدی كه عاشقی یادت بره» افتادیم!
****
همان سال دكتر به تهران نقل مكان كرد. داستان حسینیهی ارشاد آغاز شد. سال بعد من هم در تهران بود و در دانشكدهی هنرهای زیبا تئاتر میخواندم. پاتوق من حسینیهی ارشاد بود. اولین نمایش در حسینیهی ارشاد اجرا شد؛ سربداران به كارگردانی محمدعلی نجفی. پوستر آن نمایش را من طراحی كردم در مشهد هم كارهای طراحی پوسترها و بروشورها را انجام میدادم. دكتر از من خواست با مشهد تماس بگیرم و بگویم نمایش باران را به تهران بیاورند و در حسینیه اجرا بگذاریم. حسینیهی ارشاد به یك كانون انقلابی- روشنفكری تبدیل شده بود و پس از سربداران، دستگاه امنیتی شاه جلوی هر اجرایی را گرفت و باران در تهران نبارید. دكتر در همان سالن یك نمایشگاه نقاشی برای كودكان برپا كرد. عدهای در سالن، به بچههای بازدیدكننده، مداد رنگی و ماژیك میدادند و آنها را تشویق به نقاشی میكردند. دكتر مرتباً تاكید میكرد بیشتر از هر رنگی، رنگ فرمز به بچهها بدهید. قرمز، قرمز، آسمان بچهها هم قرمز شده بود.
***
دكتر به طور سرسامآوری مینوشت، سخنرانی میكرد و سگار میكشید. شبها بیدار بود و روزها چند ساعتی میخوابید.
ماه رمضان با زمانبندی زندگی او منطبق بود. اما از حدود ظهر تا افطار آنقدر آن دو انگشت را كه همیشه لای سیگار بود به لبانش فشار میداد كه لبهایش كبود میشود… و افطار و روزهاش را با پك زدن به یك سیگار باز میكرد.
وقتی عصبی میشد در اتومبیلش مینشست و به یك اتوبان میرفت و گاز میداد؛ سرعت، سرعت تا آرام میشد و برمیگشت. او را بارها گرفتند و به زندان بردند.
یكبار به ما گفت، وقتی آدم را میگیرند. به یك اتاق خلوت میبرند و میگویند تا چند دقیقهی دیگر میآییم و میروند یكی دو ساعت نمیآیند. و در این مدت آدم همهی خلافهای سیاسیاش را به یاد میآورد. آنها یكباره با سر و صدا وارد میشوند و با خشونت شروع به بازجویی میكنند و قاعدتاً چیزهایی گیرشان میاید. دكتر پیشنهاد میكرد وقتی شما را به آن اتاق انداختند، بهتر است به چیزی فكر نكنید. اصلاً بخوابید. اینگونه بود كه بازجویان ساواك با چندین مورد آدم خواب به جای آدم مضطرب روبرو شدند.
دكتر میگفت: كلی كم خوابی داریم، بهترین فرصت همان موقعهاست. یكی در زندان كمیته شهربانی دیده بود كه لای در سلول دكتر باز بوده و نگهبانان نشستهاند و به حرفهای او گوش سپردهاند! و درستتر بگویم نشستهاند و سِحر شده بودند. جالب اینجاست كه نگهبانان زندان هم او را «دكتر» صدا میزدند!
***
دیگر نوارهای دكتر همه جا دست به دست میگشت. كتابهای او همه جا بود. در كوی دانشگاه این نوارها و كتابها به همهی اتاقها سفر میكردند. پشت جلد همهی این كتابها یك «لا» بود؛ یعنی «نه». دكتر خیلی دربارهی این «لا» حرف زده بود و شعر گفته بود. اكثر نوشتههای دكتر را میشود تقطیع كرد و مثل شعر سپید نوشت و باور كرد كه شعر است. این «لا» ترجیحبند اشعار او بود. «نه» میگفت به همه چیز غیر از «خدا».
روزی فردی به اداره برنامههای تئاتر در خیابان پارس مراجعه كرد و گفت؛ من از طرف دكتر شریعتی آمدم و ایشان شما را دعوت كردهاند تا از تئاتر ابوذر دیدن كنید. بعد ما هم رفیتم. ساعت 6 عصر بود و تا رسیدم به در حسینیه دیدم كه اصلاً راه و روزنهای نیست كه به داخل بروم. تا وسط خیابان جمعیت ایستاده بودند. من وامانده شدم و با خود میگفتم چه كار كنم و حتی آقای جعفر والی را هم كه دعوت شده بود، ندیدم و پیدا نكردم. منتظر بودم ببینم چه میشود كه مردی من را دید و گفت، بیا تو بیا. من را بردند توی مجلس و من را در جایی نشاند كه من او را نمیشناختم. بعدها فهمیدم كه كارگردان سریال سربداران است. آقای محمدعلی نجفی. از شاگردان آقای شریعتی. او بعدها به من گفت. آن كسی كه تو را برد در آنجا نشاند من بودم. خلاصه من در جایی نشستم. آقای ایرج سریری از بچههای بوشهر، نقش ابوذر را بازی میكرد. آقای عطاءا... زاهد و دیگران در حسینیه ارشاد، همكاری هنری داشتند. نمایش ابوذر به خوبی اجرا شد، سپس آخرسر كه رفتم خدمت آقای شریعتی و تشكر كردم، به او گفتم؛ آقای دكتر این سخنرانی شما برای من جالبتر از این تئاتر بود. گفتم؛ تئاتر خیلی خوب بود اما حرفهایی كه شما زدید برای من شیرینتر و جذابتر بود. منبع :روزنامه اطلاعات
گفت: عجب!.
جالب این است كه سال 1368، یك برنامه هفته فیلم در پاكستان برگزار شد، آقای بهشتی رئیس بنیاد فارابی با ما بود، یك روز آقای سفیر كه برادر آقای میرحسین موسوی به نام میرمحمود موسوی ما را مهمان كرد. بعد كه با ما احوالپرسی كرد، سفیر به من گفت؛ شما من را نمیشناسید؟ من گفتم كه تا حالا زیارت نكردم شما را ولی به اسم میشناسم.
گفت: من از بازیگران تئاتر ابوذر بودم كه شما دیدید.
آخرین پست ها